11 ماهگی پسری
طاعات و عبادت همه دوستای وبلاگیمون قبول باشه واسه ا هم دعا کنین دوستان

سلام جوجوی قشنگ مادری امروز شدی 11 ماه تموم
هورا
یاد ماه رمضون پارسال افتادم که قرار بود آخرای ماه رمضون دنیا بیای چقدر تند تند گذشت این یک سالی که کنارمون بودی
این روزا خیلی شیطون شدی همش باید مراقبت باشیم وقتی از سر کار برمیگردم سفت و محکم بغلم میکنی و اجازه هیچ کاری رو بهم نمیدی همش میخوای بغلم باشی کم کم که مطمئن میشی پیشتم و میزارمت زمین شیطونیات شروع میشه چقدرم سریع هستی همین که میزارمت زمین یا میری تو راهرو که خیلی خطرناکه ممکنه از پله پایین بری و خدای نکرده زبونم لال از پله ها بیافتی
که البته ما خیلی مراقبتیم همین که از راهرو برت میگردونم میری سر وقت گاز یه لحظه اروم نمیشی البته همه این کارا طبیعیه و من باید فقط حواسم جمع تو باشه . خیلی وقت بود که باهات تمرین میکردم که مامان رو بگی و حالا میگی البته نون مامان رو تلفظ نمیکنی و میگی ماما گاهی با اسم کوچیک نا واضح صدام میزنی حالا اسم کوچیک بابایی رو هم یاد گرفتی و نا واضح صداش میزنی یه جورایی انگار چینی حرف میزنی از حرف چ زیاد استفاده میکنی چند وقتی هم هست سینه زنی یاد گرفتی و بجای حسین گفتن میگی اوتین خیلی قشنگ سینه میزنی من عاشق سینه زدنت هستم امام حسین خودش نگهدارت باشه عزیزم
دو تا حرکت رو که من خیلی دوست دارم بچه ها انجام بدن بهت یاد دادم یکی اینکه دهنتو باز کنی و دستتو به دهنت بزنی و صدا بزنی و صدای خیلی قشنگی در میاری و دیگه اینکه لباتو با انگشت تکون بدی و صدا در بیاری قربونت بشم اینم عکست در حال این کار

پنج شنبه دایی بابایی از قم اومده بودن ایلام چقدر برای دیدنت ذوق داشتن همش زنگ میزدن که میخوان تو رو ببینن دایی و زن دایی خیلی ازت خوششون اومد همش بغلت میکردن و ماچت میکردن ولی تو خودتو لوس میکردی و به کسی ماچ نمیدادی
روز جمعه ما دایی اینا رو شام بیرون دعوت کردیم رفتیم چغا سبز اونجا نمایشگاه زده بودن چقدر جنساش ارزون بود من یه مانتو برا ادارم گرفتم یه قسمت که تشک و پتو میفروختن تو همش تو بغل بابایی زور میزدی که بری اونجا بالاخره بابایی تو رو برد اونجا فروشنده خیلی ازت خوشش میومد کلی باهات بازی کرد حالا دیگه دل نمیکندی بریم که رفتی رو تشک و ها جیغ و داد میکردی
و بازی میکردی به زور از اونجا بردیمت جوری که مجبور شدیم یه تشک واست بخریمم تا از اونجا دل بکنی مبارکت باشه عزیزم یه سبد هم برا لباسات خریدم
عاشق بازی دالی هستی هر کی رو میبینی زود شروع میکنی به دالی بازی کردن . هر وقت میریم خونه مامانم اگه از بچه های خاله ها اونجا باشن که دیگه نگو اینقدر سر و صدا و جیغ و بازی میکنین که من خسته میشم ولی شماها نه
اسکوتر محمد رضا رو به زور میخواستی ما هم مجبور شدیم سوارت کنیم


خیلی خوب سر پا وای میسی و دست میزنی سر پا گاهی با کمک وسایل چند قدمی بر میداری





اینجا داشتی به کمک مبل راه میرفتی


اینجا داری با جلد یه بسکویت بازی میکنی ولی اصلا به اسباب بازیات محل نمیزاری 




11 ماهگی پسری 





